تبليغاتX
< > دیگه ازش بدم میادددددددددددد

شهرغم






احسان من...(1) | دوشنبه هفتم مرداد 1387 | 5:44 

میدونی احسان من چشاش چه رنگی بود؟

خاکستری بود؟نه ابی بود.اره ابی بود رنگ دریا!!!!

ولی نه خاکستری بود یه رنگ رویایی!!!!!!!

میدونی احسان من قدش بلند بود؟!!!

اره احسان من قد بلند بود .میدونی کی فهمیدم؟؟؟

 وقتی کنارم ایستاد و من برا دیدنش بالا رو نگاه میکردم

بعدا برت میگم بی وفای من چه شکلی چه جوری عاشقم کرد چه جوری تنهام گذاشت

دلشكسته اي به نام دنا | لينک ثابت | موضوع: داستان |

خواهر و برادر | چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 | 23:11 

دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.او فقط یک برادر 5 ساله داشت.دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.پسرک از او پرسید :آیا در این صورت خواهرم زنده می ماند؟دکتر جواب داد بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تختش خواباندند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه کرد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت:آیا من به بهشت میروم؟پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند

دلشكسته اي به نام دنا | لينک ثابت | موضوع: داستان |

مردان عاشق | چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 | 23:10 

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک باز بود و دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت.

روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجرهاز دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.مرد دیگر که بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند رو به رو شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود
دلشكسته اي به نام دنا | لينک ثابت | موضوع: داستان |








بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

JavaScript Codes